|
زندگی
گاه يک لبخند انقدر عميق ميشود که گريه ميکنيم گاه يک نغمه انقدر دست نيافتني ميشود که با ان زندگي ميکنيم گاه يک نگاه انقدر سنگين ميشود که چشمها رهايش نمي کند گاه يک عشق انقدر ماندگار ميشود که تا اخر عمر فرا موش نمي کنيم .
در راهروهای دادگاه : قسمت پنجم شما بگید من چه کنم.
تو اتاق نشسته بودیمو داشتیم واسه چند تا پرونده قرار صادر میکردیم تا آمار تهیه کنیم که آقایی وارد اتاق شدند و با ناراحتی گفتند خانوم پرونده ما رو هنوز نیاوردند . پرسیدم قرار بوده امروز بیارن گفت آره تعارف کردم نشست . ازش پرسیدم شاکی شمایید ؟ گفت نه همسرم شکایت کرده عوض اینکه من شاکی باشم اون شاکیه . گفتم چطور مگه؟ گفت راستش الان سه ماهه که همسرم و بچه هام منو از خونه خودم بیرونم کردند سند خونه رو یواشکی برداشتند و بوسیله وکالتی که به خانومم داده بودم اونم سو استفاده کرده و رفته خونه رو به نام خودش زده بعدم که منو از خونه بیرون انداختند . مرد سرش رو انداخت پایینو شروع کرد به گریه کردن . واقعا وقتی یه مرد گریه میکنه نمیشه تحمل کرد . گفتم حالا چرا گریه میکنید ؟ آهی کشید و سری از روی تاسف تکان داد و گفت : یه عمر بچه بزرگ کن دخترو مثل یه دسته گل تحویل جامعه بده 21 سالش بکن اونم با چه خون جگری با ناراحتی قلبی که منن دارم اونوقت وقتی رفتم در خونم تا حداقل لباسامو بردارم با سیلی زد توی گوشمو منو از خونه انداخت بیرون . چی بگم خانوم چی بگم . حالا هم خانوم اومده واسه نفقش شکایت کرده . شما بگید زنی که شوهرشو 3 ماهه خونه راه نداده بچه هایی که منو به پدری قبول ندارن نفقه بهشون تعلق میگیره تازه قفلهای در خونه رو هم عوض کردند تا من دیگه نتونم برم اونجا . باور کنید الان 3 ماه تمامه که من یا تو ماشین میخوابم یا تو ساختمونای نیمه کاره اینجام که کسیو ندارم برم خونشون . مرد درد دل میکرد و اشک میریخت . بهش گفتم آقاجون غصه نخورید اصلا نفقه شامل حالخانومتون نمیشه چون واسه گرفتن نفقه باید تمکین خاص و عام داشته باشه . با توجه به حرفای شما خانومتون نه تمکین خاص دارند نه تمکین عام پس ناراحت نکنید خودتونو . دنیا محل گذره تموم این سختیام میگذره . خدا اونقدر بزرگ هست که بتونه تموم مشکلاتو از سر راهتون برداره . مرد نگاهی به سوی باا کرد و دستاشو برد بالا و گفت خدایا شکرت صد هزار مرتبه شکرت یه کم از بار غصم کم شد داشتم دق میکردم . گفتم مطمئن باشید خدا کمکتون میکنه دخترتونم بچگی کرده مطمئنا خودش بعدا میفهمه چه اشتباهی کرده ولی شما اونو الان ببخشید . ایشالله به زودی زود برمیگردید خونه . هر چی صبر کردیم پرونده رو نیاوردند ولی مرد همچنان منتظر دیدار همسرش بود بهش گفتم دیگه منتظر نمونید کار از امروز رده اگه پرونده رو بخوان بیارنم فردا میارن . از جاش بلند شد و تشکر کرد و گفت ببخشید سرتونو درد آوردم ولی اگهپیش شما عقده دلمو باز نمیکردم دق میکردم بازم ممنونم . گفتم در اینجا همیشه به روی شما بازه ما اینجا هستیم که به درد دلای مردم گوش بدیم و در حد توانمون کمکشون کنیم . مرد خداحافظی کرد و رفت اما من رو به همکارا کرده و گفتم یک زن چطور میتونه کسیو که یه عمر شریک زندگیش بوده از خونه خودش بیرونش کنه اونم این مردو که تو این شهر درندشت هیچکسو نداره . و یک دختر چطور میتونه به خودش اجازه بده که به صورت پدر خودش کسی که یه عمر واسه به اینجا رسیدن و بزرگ شدنش زحمت کشیده سیلی بزنه . واقعا متاسفم واقعا . آدم در میمونه چی بگه .
غربت چنان سخت است که در من هر چه هست همه با من بیگانه اند... رفته رفته آب می شوم بدرود ای امیدها...! غربت غرور مرا یکباره در من کشت نه آرزویی..نه امیدی... غریبه ای زخمی ام من در غربت نیستم غربت در من است... وقتی که تنهايی مياد حس می کنم که بی کسم ترانه هام می سوزن و بريده ميشه نفسم ثانيه ها می گریزن هيچ موقع فردا نمياد دلم ميگه زندگيرو با اين همه درد نميخواد بسه آخه چقدر ميخوای منو به بازی بگيری کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بميری بی رحمی عادتت شده دست خودت نيست ميدونم آخر يه روز ميری و من تو حسرت تو می مونم لعنت به اون دل سياه نفرين به اين بخت بدم سياه شده روز و شبم اسير و دربدر شدم قصه مارو هر کسی شنيده ميگه شاعرم واسه نوشتن دروغ دستاش هميشه حاضرن بسه آخه چقدر ميخوای منو به بازی بگيری کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بميری
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 11:22 توسط فرشته |
همونطور که قول داده بودم واسه آشنایی بیشتر شما عزیزان مواد قانونی مربوط به مهریه را اینجا برای شما ارائه دادم میتونید بخونید و اگه سوالی داشتید یا توضیح بیشتر میخواستید واسه من به آدرسم میل بزنید تا بیشتر بتونم راهنماییتون بکنم در ضمن در آینده مواد قانونی مربوط به نفقه ، طلاق و مسائل دیگه رو هم براتون خواهم گذاشت . امیدوارم استفاده لازم رو از این مطالب ببرید . قوانین مربوط به مهریه : (مواد 1078 تا 1101 قانون مدنی ) هر چیزی را که مالیت داشته باشد و قابل تملک نیز باشد میتوان مهر قرار داد . مهر باید بین طرفین تا حدی که رفع جهالت آنها بشود معلوم باشد . تعیین مقدار مهر منوط به تراضی طرفین است . اگی در عقدنکاح شرط شود که در صورت عدم تادیه مهر در مدت معین نکاح باطل خواهد بود نکاح و مهر صحیح ولی شرط باطل است . به مجرد عقد ، زن مالک مهر میشود و میتواند هر نوع تصرفی که بخواهد در آن بنماید . برای تادیه تمام یا قسمتی از مهر میتوان مدت یا اقساطی قرار داد . هر گاه مهر عین معین باشد و معلوم گردد قبل از عقد معیوب بوده و یا بعد از عقد و قبل از تسلیم معیوب و یا تلف شود شوهر ضامن عیب و تلف است . زن میتواند تا مهر به او تسلیم نشده از ایفائ وظایفی که در مقابل شوهر دارد امتناع نماید مشروط بر اینکه مهر او حال باشد و این امتناع مسقط حق نفقه نخواهد بود . اگر زن قبل از اخذ مهر به اختیار خود به ایفائ وظایفی که در مقابل شوهر دارد قیام نمود دیگر نمیتواند از حکم ماده قبل استفاده کند معذالک حقی که برای مطالبه دارد ساقط نخواهد شد . اگر در نکاح دائم مهر ذکر نشده یا عدم مهر شرط شده باشد نکاح صحیح است و طرفین میتوانند بعد از عقد مهر را به تراضی معین کنند و اگر قبل از تراضی در مهر معین بین آنها نزدیکی واقع شود زوجه مستحق مهرالمثل خواهد بود . در مورد ماده قبل اگر یکی از زوجین قبل از تعیین مهر و قبل از نزدیکی بمیرد زن مستحق هیچگونه مهری نیست . ممکن است اختیار تعیین مهر به شوهر یا شخص ثالثی داده شود در این صورت شوهر یا شخص ثالث میتواند مهر را هر قدر بخواهد معین کند . اگر اختیار تعیین مهر به زن داده شود زن نمیتواند بیشتر از مهرالمثل معین نماید . برای تعیین مهرالمثل باید حال زن از حیث شرافت و خانوادگی و سایر صفات و وضعیت او نسبت به اماثل و اقران و اقارب و همچنین معمول محل و غیره در نظرگرفته شود . هر گاه شوهر قبل از نزدیکی زن خود را طلاق دهد زن مستحق نصف مهر خواهد بود و اگر شوهر بیش از نصف مهر را قبلا داده باشد حق دارد مازاد از نصف را عینا یا مثلا یا قیمتا استرداد کند . هر گاه مهر در عقد ذکر نشده باشد و شوهر قبل از نزدیکی و تعیین مهر ، زن خود را طلاق دهد زن مستحق مهرالمتعه است و اگر بعد از آن طلاق دهد مستحق مهرالمثل خواهد بود . برای تعیین مهرالمتعه حال مرد از حیث غنا و فقر ملاحظه میشود . در نکاح منقطع عدم مهر در عقد موجب بطلان است . در نکاح منقطع موت زن در اثنا مدت موجب سقوط مهر نمیشود و همچنین است اگر شوهر تا آخر مدت با او نزدیکی نکند . در نکاح منقطع هر گاه شوهر قبل از نزدیکی تمام مدت نکاح را ببخشد باید نصف مهر را بدهد . در صورتی که عقد نکاح اعم از دائم یا منقطع باطل بوده و نزدیکی واقع نشده زن حق مهر ندارد و اگر مهر را گرفته شوهر می تواند آنرا استرداد نماید . در صورت جهل زن به فساد نکاح و وقوع نزدیکی زن مستحق مهرالمثل است . در صورتی که مهرالمسمی مجهول باشد یا مالیت نداشته باشد یا ملک غیر باشد در صورت اول و دوم زن مستحق مهرالمثل خواهد بود و در صورت سوم مستحق مثل یا قیمت آن خواهد بود مگر اینکه صاحب مال اجازه نماید . هر گاه عقد نکاح قبل از نزدیکی به جهتی فسخ شود زن حق مهر ندارد مگر در صورتی که موجب فسخ ، عنن باشد که در این صورت با وجود فسخ نکاح زن مستحق نصف مهر است . + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 10:20 توسط فرشته |
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد اگه همدیگه رو دوست دارید به هم بگید خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید منتظر طرف مقابل نباشید شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. در راهروهای دادگاه : قسمت چهارم خواهش میکنم تنهام نذار امروز روز خیلی بدی بود واقعا خسته شده بودم یعنی تموم همکارا خسته شدن پرونده رو پرونده . نمیدونم اینهمه مشکل از کجا تو زندگیا پیدا میشه واقعا از کجا؟ اتاق رسیدگی شلوغ بود همه رو بعد از ثبت پرونده هاشون به بیرون راهنمایی کردیم تنها طرفین یکی از پرونده ها موندن تا به کارشئن رسیدگی بشه. در باز شد و پدر و دختری وارد اتاق شدند و پدر با ناراحتی مدارک مربوط به پرونده دخترش رو روی میز گذاشت بعد از اینکه بررسیشون کردم رو به آقا گفتم : شرمنده مدارک تشکیل پرونده ناقصه تمبر نداره در ضمن باید از سند نکاحیه و فتوکپی شناسنامه دو برگ فتو باشه . مرد با ناراحتی گفت این چه مملکتیه این چه دادگاهیه از صبح تا حالا کجاها که نرفتم دیگه خسته شدم و مدارک رو از زیر دستم کشید و با ناراحتی همراه دخترش از اتاق خارج شدند. بعد از مدتی برگشتند ما هم سرمون خلوت تر شده بود. پدردختر وقتی مدارکو به من داد رو به من کرد و گفت خانم موسوی شرمنده نشناختم اگه با تحکم برخورد کردم شرمندتم از بس خسته شدم چقدر دنگ و فنگ داره . گفتم خوب خدا ببخشه ما عادت کردیم دیگه . مردم از سر خوشیشون که اینجا نمیان لابد مشکل دارن که میان اینجور جاها ولی ببخشید شما رو من نشناختم. گفت بازم شرمنده من حشامی همسایتون هستم . گفتم راستش من زیاد با همسایه ها رابطه ندارم واسه همینم نشناختم . خوب آقای حشامی چی شده جریان چیه؟ هنوز حرفم تموم نشده بود که پسر بلند بالا و خوش قیافه ای از در وارد شد سلام کرد و نشست کنار دختر آقای حشامی . پرسیدم شما؟ گفت من همسر این خانومم . منو اینجا خواسته بودید اومدم . یه نگاهی به پرونده کردم دادخواست طلاق بود خیلی ناراحت شدم . رو به آقای حشامی کرده و پرسیدم دادخواست طلاق واسه چیه ؟ با ناراحتی گفت یه عمر بچتو به دندون بگیرو با خون دل بزرگ کن بعد یه همچین مردی اونو از دستت بگیره . گفتم مگه این آقا چشه؟ با پوزخند گفت چش نیست ابروست بابا هیچ مشکلی نداره فقط معتاده منم نمیخوام دخترمو به آدم معتاد بدم . گفتم چند وقته ازدواج کردند گفت 6 ماهه که عقد هستند. رو به دختر ازش پرسیدم همسرتو دوست داری؟ گفت دوست داشتن یه آدم معتاد چه فیده ای داره ؟ آره دوسش دارم ولی به خاطر اعتیادش نمیتونم باهاش زندگی کنم . گفتم خوب ترک میکنه . آقای حشامی با عصبانیت گفت خانوم ترک میکنه چیه این آقا کراک میکشه بارها ترک کرده خودم ترکش دادم نمیتونه تحمل کنه. به پسر نگاهی کردم مظلومانه سرشو پایین انداخته بود و فقط گوش میداد ازش پرسیدم واقعا کراک مصرف میکنی؟ ادعای پدر زنتو قبول داری ؟ گفت نه به خدا چشاش پر اشک بود . گفت به خدا من زنمو زندگیمو دوس دارم . به خدا حاظرم بخاطر زنم بمیرم به خدا اونقدر زنمو دوس دارم که مهرشو نذاشتم دست پایین بگیرند به تاریخ تولدش سکه مهرش کردم . پرسیدم چند تا ؟ گفت 1366 سکه. خیلی تعجب کردم . گفتم میدونی مهر زن عندالمطالبه است ؟ گفت آره منم از دل و جونم هر چی دارمو به خاطر زنم میدم اصلا مهرشم میدم ولی باهام زندگی بکنه آخه دوسش دارم به خدا. بعد رو کرد و با بغض به همسرش گفت : تو رو خدا تنهام نذار زهره جون بدون تو میمیرم بخدا. بعد بلند شد که از اتاق بره بیرون صداش کردم گفتم صبر کن صورتجلسه رو امضا کن بعد برو . برگشت و نشست . به خانوم گفتم با اینهمه عشقی که همسرت بهت داره بازم میخوای جدا بشی گفت نه بخدا منم دوسش دارم ولی باور کنید با آدم کراکی نمیشه زندگی کرد صورتجلسه رو تنظیم کردم و از دو طرف خواستم امضا کنند البته یه وقت دیگه بهشون دادم . وقتی زهره و پدرش رفتند همسر زهره موند و خواهش کرد که بازم با زهره حرف بزنم و گفت به خدا معتاد نیستم و بخاطر اینکه برادر کوچیکم ترک کنه خودمو زدم به اعتیاد میتونید بیاید بریم همین الان آزمایش ازم بگیرید. لب به گریه شد و گفت تو رو خدا تو رو هر که میپرستید رضایت به جدایی من و زهره ندید من دیوونه زهرم اگه ترکم کنه خودمو میکشم و شروع کرد بلند بلند گریه کردن .یه مقدار باهاش صحبت کردم کمی که آروم شد بهش قول دادم به هر صورت زهره رو واسش نگه دارم. لبخند تلخی زد و خداحافظی کرد و رفت . تو این چند روزه خیلی با زهره صحبت کردم و با پدر و مادرش به چند تا وکیلم معرفیشون کردم تا بهتر راهنمایی بشن . تو این مدت همسر زهره برگشته بود شهرستان خودشون و تلفنی به زهره گفته بود که اگه بخواد ازش جدا بشه خودشو میکشه و این مسئله خانواده آقای حشامی رو به شدت ناراحت کرده بود . آقای حشامی و همسرش رفته بودن پهلوی وکیلی که معرفی کرده بودم و راهنمایی های لازمه رو گرفته بودند و با هماهنگی من زنگ زدند به دامادشون تا بیاد و یه فرصت دیگه بیان دفتر تا من با گرفتن تعهد از آقا و گفتن حرفای آخر رضایت زهره خانومو بگیرم و پرونده رو ببندم . روز موعود فرا رسید زهره و همسرش بعد از در زدن وارد اتاق شدند اینبار همسر زهره فقط میخندید و برق عشقو میشد تو چشای بارونیش دید . اینبار او گریه میکرد اما گریه شوق . وقتی دیدم اون خوشحاله منم شاد شدم. بهش گفتم خوب دیدی به قولم عمل کردم دیدی زهره رو واس نگه داشتم ولی شرط داره باید یه سری تعهدا رو به ما بدی و اینام ممکنه بعدا علیهخودت بکار بره گفت بخاطر زهره هر تعهدی بخواین میدم اصلا هر چی زهره جون بگن میخوام مغازه رو بفروشم یه کار دیگه دست بگیرم که خیال زهره و خانوادشم راحت بشه . نمیخوام دیگه از دستم ناراحت باشن .گفتم پس قبول داری که معتاد به کراک بودی؟ گفت آره ولی الان ترک کردم و قول میدو دیگه سراغش نرم اگه برم سراغ این کار چون میدونم آخرش مرگ و تباهیه خودمو میکشم که حداقل با ذلت نمیرم . از این به بعد هم مطیع امر زهره جونم هستم . داشتم صورتجلسه رو مینوشتم که اجازه گرفتند رفتند بیرون وقتی برگشتند یه جعبه شیرینی تو دستشون بود که واسه قدردانی و تشکر گرفته بودند .شیرینی رو برداشتم گذاشتم کنار تا صورتجلسه رو تکمیل کنم که همسر زهره گفت مگه دوس ندارید؟ گفتم چرا صبر کن کارم تموم بشه حتما . تازشم این شیرینی خوردن داره . وقتی کارم تموم شد هر دو امضا کردند و با لبخند و دست در دست هم مثل دو تا قناری عاشق از اتاق خارج شدند پیش خودم گفتم خدایا اینا رو همیشه واسه هم نگهشون دار. وقتی پرونده ها رسیدگیش به آشتی منجر میشه انگار دنیا رو بهمون دادن . اونقدر خوشحال میشیم که اندازه نداره . آدم عاشق کارشم باشه خودش یه عالمی داره .من عاشق کارم هستم با بعضیا میخندم با بعضیا اشک میریزم با بعضیا شاد میشم و واسه بعضیا غمگین میشم . از خدا میخوام غم و اندوه رو از دل همگان بزداید و شادی رو جایگزین اون بکنه . تو میخواستی قلبمو بدم به تو همه دار و ندارم واسه تو من فقط از تو میخونم همیشه نمیشه بی تو بمونم نمیشه بیا چشمام واسه تو تموم دنیام واسه تو به تنم شعله بزن اما از اینجا نرو منمو این شب پشت پنجره مگه میشه عشقت از یادم بره به چه اسمی من صدا کنم تو رو تو که دنیا پر شده از اسم تو بیا تا فاصله ها رو بشکنیم بیا تا دل رو به دریا بزنیم تویی پایان تموم غصه ها من که جز تو دیگه چیزی نمیخوام بیا چشمام واسه تو تموم دنیام واسه تو به تنم شعله بزن اما از اینجا نرو + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 20:20 توسط فرشته |
به پندار تو: جهانم زيباست! جامه ام ديباست! ديده ام بيناست! زبانم گوياست! قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
در راهروهای دادگاه : قسمت سوم به خدا دوسش ندارم .
وقتی وارد اتاق شد خیلی عصبی به نظر می اومد بهش گفتم ببخشید شما وقت داشتید ؟ نه من الان از کلانتری اومدم پروندمو الان میارن . گفتم طرفتون اومده گفت آره تو راهرو وایساده پرسیدم مشکلت چیه؟ هیچی اومدم از شوهرم جدا بشم . پرسیدم دلیل خاصی داره؟ گفت نه دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم همین.چیزی نگذشت که مادر دختر از در وارد شد سلام کرد و نشست بعد رو کرد بهم و گفت : تو رو خدا دخترمو از دست این ابلیس راحتش کنید. گفتم خانوم چرا ابلیس؟ گفت نمیدونی چقدر بلا سر ما آورده کاری کرده که دخترم مثل دسته گلم عصبی شده و داره قرص اعصاب میخوره به خدا از دست این مرد آسایش نداریم یه بارم که دخترم خیلی اذیت شده بود دست به خودکشی زد اگه یه کم دیرتر متوجه میشدیم الان زیر خروارها خاک بود . تو رو خدا خانوم تو رو خدا طلاق دخترمو بگیرید. پرونده رو آوردند شوهر دختر هم وارد اتاق شد . پسر محجوب و سربه زیری به نظر می اومد. سلام کرد و نشست. پرسیدم میدونی که واسه چی اینجا هستی؟ گفت نه . گفتم همسرتون دادخواست طلاق دادند میخوان از شما جدا بشن. خیلی خونسرد گفت من همسرمو دوست دارم و طلاقش نمیدم . پرسیدم چند وقته که ازدواج کردید؟ گفت الان 6 ماهه که عقد کردیم . گفتم میدونی چرا همسرت دادخواست طلاق داده؟ گفت نه به خدا ما با هم خوب بودیم . دختر با تحکم رو به همسرش کرد و گفت کدوم زندگی همش کشکه ما کجا با هم خوب بودیم راستشو بگو. مرد در جواب گفت آره اصلا خوب نبودیم ولی من دوست دارم و طلاقت نمیدم ما تو خانوادمون طلاق رسم نداریم من هرگز آبروی خانوادمو به خاطر لجبازی های تو نمیبرم. آبرو چیزیه که به همین راحتیا نمیتونم ازش بگذرم . اول خسارات روحی و مالی که به من وارد شده بپرداز تا طلاقت بدم. زن عصبی تر از قبل گفت تو بیخود میکنی منو طلاقم ندی اصلا من خودم طلاقمو میگیرم حاظرم هر چی از نظر مالی شما خرج کردید بدم طلاهامم برمیگردونم ولی طلاقمو بده. مرد با خونسردی تمام گفت اصلا طلاقت نمیدم . خانوم من زنمو دوسش دارم اصلا طلاقش نمیدم. من زندگی بازیچه است . زن عصبانی از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به جیغ کشیدن و فحاشی کردن و کتک زدن همسرش و با گریه از اطاق رفت بیرون زجه میزد به طوری که نه تنها من بلکه طرفین پرونده های دیگم که بیرون وایساده بودن دلشون واسه این دختر سوخت. مادر دختر هم با گریه به دامادش گفت خیالت راحت شد؟ میخوای منو دخترمو بکشی؟ خوب بکش هم ما آسوده میشیم هم خودت و دوید دنبال دخترش . مرد هم رفت بیرون و با التماس همسرشو برگردوند به اتاق . جوری ناز زنشو میکشید که اصلا باورم نمیشد این مرد مشکل داشته باشه خیلی خونسرد بود. یه کم که جو آرومتر شد از آقا خواهش کردم به همراه مادر خانومش از اطاق برن بیرون تا یه کم با همسرش صحبت کنم و دلیل اصلی واسه پافشاری او برا طلاق رو ازش بپرسم. وقتی اونا بیرون رفتند به دختر خانوم که اسمش هاله بود گفتم بره صورتشو بشوره بعد بیاد تا ببینم مشکل اصلیش چیه. وقتی صورتشو شست دوباره روبروی من نشست اما دیگه آرومتر شده بود . بهش گفتم هاله جون عزیزم میشه بگید دلیل اینهمه بیتابی تو و اصرارت به جدایی چیه؟ سرشو انداخت پایین و گفت : دوسش ندارم یعنی از اولم دوسش نداشتم به خاطر لجبازی با پسر داییم زن این آقا شدم .گفتم چطور مگه؟ گفت به خدا خانوم موسوی من فقط به خاطر لجبازی 6 ماهه که دارم زجر میکشم شاید باورتون نشه من حتی بعد از عقدمون همیشه با اینکه محرم بودیم از اینکه به من دست بزنه واهمه داشتم مثل نامحرما باهاش برخورد میکردم چون اصلا دوسش نداشتم اگه به او جواب بله نمیدادم مجبور بودم به پسر داییم که ازش متنفرم جواب بدم باور کنید اونقدر پسر داییم منو دوس داره که اگه الانم جدا بشم ول کن من نیست اینو بارها خودش گفته . گفتم هاله جون میدونی اگه جدا بشی چه سرنوشتی بعد از این خواهی داشت ؟ دیگه مثل گذشته مثل یه دختر باهات برخورد نمیکنند تو میشی یه مطلقه یه بیوه و معلوم نیست اونطرف پلی که تو میخوای ازش بگذری چجوری باشه معلوم نیست چه آینده ای در پیش داشته باشی. هاله بازم سرشو انداخت پایین و گفت دیگه هیچی واسم مهم نیست از وقتی با این آقا ازدواج کردم دارم قرص اعصاب میخورم بابا یکیم به من توجه کنه من دارم میمیرم.و باز زد زیر گریه . پرسیدم تصمیمت قطعیه؟ گفت آره به خدا . تو رو خدا پروندمو بفرستید دادسرا بزارید اونجا پیگیری بشه. بهش گفتم هاله جون برو مامانت و همسرتو صدا کن بیان تو . وقتی اونا وارد اتاق شدن و نشستند رو به همسر هاله گفتم راستش ما هیچوقت راضی به جدایی نمیشیم کار ما وصل کردنه نه فصل کردن اما مورد شما یه چیز دیگست . شما عقد کر هستید و شاید اگه با این وضعی که من میبینم دو روز بعد همسر شما با داشتن دو تا بچه باز هم همین اقدامو بکنه واسه شما که مرد هستید زیاد مشکل نیست و میتونید بعد از هاله بهترین زنو بگیرید زنی که دوستون داره نه مثل هاله که ازتون متنفره . اما این هاله است که ضرر میکنه و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش باشه با صحبتهایی که با هاله داشتم فهمیدم هاله اجباری باهاتون ازدواج کرده و الانم حاضر به ادامه زندگی با شما نیست و حاضره در اضا طلاق از همه چیز گذشت کنه حالا با این اوصاف بازم حاضرید با هاله زندگی کنید؟ مرد بازم با خونسردی تمام گفت من هاله رو دوسش دارم و طلاقش نمیدم . دیگه واقعا خسته شده بودم نمیدونستم چکار کنم رو به هاله گفتم پس راضی نمیشی پرونده رو ببندی ؟ با گریه و در حالیکه دستاش میلرزید گفت نه لطفا پرونده رو بفرستید دادگاه من هر طور شده طلاقمو از این آقا میگیرم . صورتجلسه رو نوشتم و صداشون کردم تا امضا کنند دستهای هاله اونقدر میلرزید که به زور خودکارو تو دستش نگهداشت و برگه صورتجلسه رو امضا کرد و بعد مرد آمد جلو و بعد از کمی مکس گفت من حرفی ندارم ولی باید هاله بدونه من تو جلسات دادگاه حاضر نمیشم و طلاقشم نمیدم و بعد از خواندن متن صورتجلسه اونو امضا کرد و رفت. واقعا مونده بودم چی بگم فقط گفتم هاله جون غصه نخور این هم بگذرد همینه رسم روزگار.
بیا در خلوت افسانه هامان برای یک کبوتر دانه باشیم کنار دفتر نقاشی دل
براستی اگر کسی بعد از عقد به این نتیجه رسید که کارش اشتباه بوده و همسرش رو اصلا دوسش نداره محکوم است به زندگی کردن با این شخص. آیا قانون ما راهی واسه اینطور افراد باز نگذاشته. تا کی باید بنشینیم و ببینیم که افراد با اعتقادات پوچ و بی اساس خود و فقط با این تصور که با جدایی از همسرشون آبرو خانوادشون از دست میره طرف مقابل را در واقع اسیر خود کنند و ما بنشینیمو دم نزنیم . آیا براستی این حق است که یک زن چون زن است حق تصمیم گیری نداشته باشدو تنها راه جدایی از همسرش اثبات عسر و حرج باشد . آیا دوست نداشتن یک فرد دلیل محکمی برای جدایی نیست؟ در داستان بالا که اینهم همانطور که قبلا ذکر کردم جریان پرونده هایی است که خودم و همکارانم رسیدگی کردیم دختر به خاطر لجبازی های همسرش یک بار دست به خودکشی زده و توسط خانواده اش از مرگ نجات یافته . در جامعه ما امثال هاله ها فراوانند اگر چشم دلمان را باز بگذاریم .به امید روزی که تمامی افکار پوچ و بی پایه از جامعه ما رخت بربندد . اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 9:0 توسط فرشته |
نمیگم خطا نکردم من که ادعا نکردم همه گفتن بی وفایی ولی اعتنا نکردم راهی سفر شدی تو من دلم میخواست بمونی واسه موندن تو اما به خدا دعا نکردم عشق بها دارد... منو تو بودیم و یک دریا عشق، حالا من هستم و یک دنیا اشک... آری... عشق بها دارد. در راهروهای دادگاه : قسمت دوم بی تو میمیرم ولی... دلم گرفته است...
وقتی وارد اتاق شدند اونقدر عاشقانه به هم نگاه میکردند که با خودم گفتم اینا واسه چی میتونند اینجا اومده باشند . زن و شوهری اصلا نمیشد باور کرد که واسه جدایی اومده باشند . تعارف کردم نشستند ازخانوم پرسیدم امری دارید؟ با لبخند ملیحی جوابمو داد و گفت : آره اومدیم واسه طلاق . متعجبانه گفتم به شما نمیاد با هم مشکلی داشته باشین . بازم با لبخند جوابمو داد ولی چیزی نگفت . مرد نگاهی کرد بهم و گفت راستش میدونم واسه شمام باعث تعجبه ولی ما بدون هیچ مشکلی می خواهیم از هم جدا بشیم. پرسیدم یعنی هیچ دلیلی نداره ؟ ادامه داد چرا راستش ما الان ده ساله که ازدواج کردیم و هنوز بچه دار نشدیم . گفتم همین ؟ راه های زیادی هست واسه این کار چرا جدایی ؟ مرد ادامه داد خوب شاید ... خانوم به خدا ما به توافق رسیدیم تو رو خدا اذیتمون نکنید من حاظرم مهر همسرم رو تمام و کمال حتی اضافه تر از اونو بهش بدم چون دوسش دارم ولی دیگه نمیتونیم ادامه بدیم خواهش میکنم ما خودمون به اندازه کافی داریم به خاطر جدا شدن از هم زجر می کشیم . گفتم آخه عزیز من جدایی شاید ساده ترین راه باشه ولی بهترین راه نیست . شما دکتر رفتید؟ اینبار زن جواب داد و گفت آره بخدا هر جا رفتیم جوابمون کردن من مشکل دارم و بخاطر اینکه همسرم رو خیلی دوسش دارم نمیخوام اونو از نعمت داشتن فرزند محروم کنم . بخدا ما خیلی به هم دلبسته ایم .هیچکس باور نمیکنه ما بتونیم دوری همو تحمل کنیم اما... تو رو خدا صورتجلسه کنید که ما میخوایم توافقی جدا بشیم . تو رو خدا خانوم دیگه طاقت ندارم . نمیدونستم باید چکار کنم شاید این مشکل بتونه جور دیگه حل بشه اما اینا جدایی رو انتخاب کردند همانطور که داشتم صورتجلسه رو تنظیم میکردم بازم یه نگاهی بهشون کردمو گفتم واقعا مطمئنید که جدایی بهترین راهه؟ هر دو یه نگاهی به هم کردند و با لبخندی که رو لب هردوشون نقش بسته بود با هم گفتند آره. فقط شما بنویسید توافقی که زودتر کارمون انجام بشه . برا من واقعا باعث تعجب بود که این دو نفر که اینقدر همدیگرو میخوان که از کنار هم دور نمیشن و در تمام مدت دستاشون تو دست همه چطور میتونند دوری همو طاقت بیارند . وقتی اومدند صورتجلسه رو امضا کنند بازم ازشون پرسیدم که شما مطمئنید که دارید کار درستی میکنید؟ هر دو چشم تو چشم هم گفتند آره بخدا . وقتی اون از اتاق بیرون رفتند با خودم گفتم واقعا تنهایی مرگ غریبیست زمین اگه عاطفه خود را گم نکرده بود معنای چشمهایتان را میفهمید.
همیشه اینگونه بوده است کسی را که خیلی دوستش داری زود از دست میدهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی . پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی . پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان دهی مثل پروانه ای زیبا بال میگیرد و دور میشود . فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خودش میچرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک میکشد در کنارش باشی. همیشه اینگونه بوده است کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست . فکر میکردی میتوانی با او به همه باغها سر بزنی ، هنوز ساعتهای زیادی باید با او به تماشای موجها میرفتی ، هنوز ساعت های صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی . همیشه اینگونه بوده است او که میرود او که برای همیشه میرود . آنقدر تنها میشوی که نام روزها را فراموش میکنی ، از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید . همیشه اینگونه بوده است...
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره . به کسی توجه نمی کنه . از کسی خجالت نمی کشه . می باره و می باره و ...اونقدر می باره تا آبی بشه ، آفتابی بشه. کاش... کاش میشد مثل آسمون بود . کاش میشد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بلاخره آفتابی بشی . بعدشم انگار نه انگار که بارشی بوده ، انگار نه انگار که غمی بوده ، همه چیز فراموشت بشه . کاش میشد... + نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386 8:34 توسط فرشته |
دل تنگیاتو بردار به روی قلبم بزار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یکبار بعدش خدانگهدار با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگه بنا به تصادف به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. بنام آفریدگار عشق و معرفت من این وبلاگو واسه آشنا کردن مردم بخصوص جوونا و علی الخصوص خانواده ها با قوانین مربوط به خانواده و ازدواج و طلاق همچنین بیان سرگذشت یه سری از خانواده هایی که به خاطر بروز مشکلات رو به دادگاه خانواده و شورای حل اختلاف خانواده آوردن و اینکه اصلا تو راهرو های دادگاه چی میگذره درست کردم . تو این وبلاگ قصد دارم سیری کنم در پرونده های مربوط به خانواده و شما رو با مشکلاتی که بیشترین آمارو واسه پرونده سازی دارن آشنا کنم. داستانها کاملا واقعیست ولی با اسامی مستعار امیدوارم که این گونه داستانها درس عبرتی باشه واسه ما جوونا. در راهروهای دادگاه : قسمت اول تو رو خدا برگرد. از در که وارد شد غم عجیبی تو چشاش موج میزد چشاش میخواست بباره اما خودشو کنترل میکرد اومد نشست روبروم پشت سرشو شوهرش وارد اتاق شد .شوهرشو میشناختم بلند شدمو گفتم سلام مهندس شما اینجا چه میکنید ؟ زن ملتمسانه نگاه میکرد انگار میخواست بگه مهندسیش بخوره تو سرش تو رو خدا حق منو ازش بگیرید. بعد از احوالپرسی رو به مهندس کردم و بهش گفتم شما کجا و اینجا کجا ما دوست نداریم شماها رو اینجا ببینیم . لبخندی زد و گفت : چه کنیم دیگه خانوم موسوی قسمت مام اینه دیگه . منم با لبخند بهش گفتم این حرف رو دیگه نزنید این خود آدمان که قسمتشونو میسازن این ما هستیم که باید قسمت خودمونو جوری بسازیم که همیشه سربلند باشیم. نگاهی به خانوم کردمو ازش پرسیدم خوب شاکی پرونده شمایید میشه شکایتون رو بیان کنید . زن سرش رو پایین انداخت و گفت خانو تو رو خدا من هیچی نمیخوام فقط همسرمو میخوام تو رو خدا بهش بگین برگرده الان سه ساله که من و بچه هامو بعد از 27 سال زندگی رها کرده از تهران اومده اینجا نه خرجی میده نه اینکه سری به ما میزنه خودتون که میدونید اونقدر سرمایه داره که ما تو مضیقه نمونیم اما متاسفانه ... بعد از مکس کوتاهی گفت راستش تمام مشکلات ما از جایی شروع شد که دختر یکی از دوستامون بعد از قبولی دانشگاه اومد شهر ما واسه درس خوندن متاسفانه ایشون افسردگی گرفتند به خاطر دوری از خانوادشون و به درخواست پدر این دختر خانوم ما اونو چند مدتی آوردیم خونمون منم که کارمند بودم و شوهرمم که مهندس ساختمان بود خودشو بازنشسته کرده بود و اکثرا تو خونه بود در این مدت که این دو تو خونه تنها بودند با اینکه فاصله زیادی با هم داشتند ولی به دلیل محبتهای بیش از اندازه همسرم این دختر خانوم عاشق همسرم شده بود و در این راستا مشکلات زیادی واسه ما ایجاد شد من به هر ترتیب این دختر خانومو فرستادم پیش خانوادش بعد از رفتن ایشون بود که همسرم سر ناسازگای با منو گذاشت . میگفت تو دیگه پیر شدی و هزار جور حرف دیگه به من که اینهمه سال به پای او جوونیمو گذاشته بودم میزد راستش محل زندگی اصلی ما حتی شرکت همسرم تهران بود ولی ایشون همه چیزو رها کرد و اومد شهرستان و منو بچه هامو تنها گذاشت زمانی که شهرستان بود از طریق اینترنت با دختر خانومی 25 ساله که دانشجو بودند آشنا میشه و میشه گفت عاشق هم میشن و چون دختر خانوم ولی قهری نداشت به راحتی شیخ اونا رو صیغه می کنه باور کنید وقتی بچه های من مخصوصا فرزند کوچیکم که پسر هم هست از این جریان مطلع شدند واقعا زندگی من فلج شده تو رو خدا یه کاری کنید شوهرم پیش منو بچه ها برگرده خانوم خواهش میکنم کمکم کنید زندگیمو نجات بدید. رو به مهندس کردم و ازش پرسیدم واقعا شما این کارو کردید ؟ ایشون لبخندی زد و گفت این حق مرده میتونه 4 تا زن عقدی بگیره این که صیغه است اینم مدرکش . تازه من آمریکا بودم اونجا یه زن داشتم و این خانوم زن دوم بنده است و برا ازدواج نیاز به اجازه زن اولم هست نه ایشون ثانیا من از اول آزاد بودم و هیچ محدودیتی واسه خودم قائل نیستم حاضرم مهر این خانومو بدم ولی نفقه چون تمکین نکردند شامل حالش نمیشه . رو به زن کرده گفتم شما تو این مدت که خودتون ذکر کردید تمکین داشتید از ایشون یا نه ؟ نگاهی به همسرش کرد و گفت ایشون اصلا منو قبول نداره که بخوام ازش تمکین بکنم یا نه ولی باور کنید بارها از تهران اومدم اینجا ولی ایشون منو خونه راه ندادن چون اون یکی خانومش تو خونه بود . از مهندس پرسیدم خوب بگید چرا ایشونو تردش میکنید؟ با پوزخند یه نگاهی به خانوم کرد و گفت اولا ایشون از نظر جنسی مشکل دارند ثانیا پیر شده ثالثا دیگه عقلش زایل شده رابعا از من 6.7 سالی بزرگتره و در آخر بابا من دوسش ندارم . زن بدون اینکه من چیزی ازش بپرسم رو به همسرش کرد و گفت خوبه که عاشقم بودی اگه اینطوری نبود هزار تا صفت دیگه واسم می ساختی بعد رو به من کرد و گفت خانوم تو رو خدا من هیچی نمیخوام تنها دلیل من واسه شکایتم این بوده که همسرم بیاد اینجا من بتونم باهاش حرف بزنم و او برگرده خونه پیش منو بچه هام . رو به مهندس گفتم حاظری با ایشون زندگی کنی ؟ گفت آره واسش خونه میگیرم باید بیاد همینجا و باید زن دومم هم باشه . زن راضی شد به اینکه با همین حالت بیاد و با همسرش زندگی کنه و وقتی به مهندس گفتم باید رعایت حق بین همسرانت رو همونطور که اسلام دستور داده داشته باشی لبخندی زد و گفت ببخشید ولی من خودم تنها عدالت خودم رو اونجور که دوست دارم برقرار میکنم . زن هیچ نگفت و فقط برگه صورتجلسه رو امضا کرد وقت دوباره برای دو ماه بعد تعیین شد تا ببینیم مهندس چجوری دل خانومشو بدست میاره آیا این کارو میکنه یا نه. زن دل شکسته و غم آلوده از اتاق خارج شد و دوباره برگشت و گفت من فقط به خاطر فرزندانم به این وضع راضی شدم . آیا به راستی این حق است که یکی بهترین سالهای عمرش رو با عشق و شور با تحمل تمامی مشکلات به پای مردی بگذارد و او اینچنین خیانت کند . کجاست حق براستی حق گم شدست . آیا قانون همان قانون الهی است؟ اي کاش باد بيايد بر هر که می نگرم گله از چرخ زمانه دارد + نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 18:0 توسط فرشته |
|
| |||||