|
دلم از زمونه تنگه دل آدما چو سنگه هر کی هر کی شده دنیا انگاری با ما تو جنگه عشق را حاصلي نيست مگر در پي اش فراقي سوزناك، صبري تلخ و رنجي بس دشوار جاده به سوی تو نمی آید گلی در کنار آن نمیروید کجا بروم؟ از که بپرسم نشانی نگاه تو را ؟ کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟ کجابروم که نه فرهاد کوهکنی باشد و نه شیرینی نه مجنون بیابانگرد و نه لیلایی نه یعقوب و نه پیراهنی؟ کجا بروم که فقط تو باشی و زمزمه ای که از تو شروع شود و به دریایی دور بریزد؟ فقط تو باشی ونه حتی گل سرخی که عطر نفس تو را دارد و تا آسمان قد کشیده است نه ستاره ای باشد و نه ماه پاره ای فقط نگاه تو باشد بغض گلويم رو پشت خنده هاي مصنوعي پنهان مي کردم تا ديگران نفهمند من چگونه بي تو نابود شده ام
سلام به نازنینانم
سلام به همه اونهایی که این مدت طولانی دوریشون برام سخت بود. دلم برا همتون تنگ شده بود .امروز تو این پست جدید میخوام دردی رو که از محرم دامنگیر سینه ام شده براتون بگم. درد اونم چه دردی. داستانی رو براتون میخوام بگم که خودمم باور ندارم .یه روز سرد وقتی همه آماده عذا داری برای امام حسین بودیم . روزی که درد دلها و اشک چشمها همه جاری برای نازنین زهرا بود روزی که هیچکس باور نداشت اینگونه آغاز بشه گوشی همراهم به صدا در آمد چه وقت ؟ وقتی که جز برای رساندن پیام ناگوار امکان نداشت به صدا در بیاد . خودم فهمیدم چی شده چون همون موقع داشتم خواب میدیدم. خواب یک وداع دردناک .خواب دیدار آخر . خوابی که نوید دردی جانسوز و فراغی جانگداز رو میداد . بلند شدم و شنیدم که یکی از پشت خط میگفت بابا هم پر کشید . آخ که دلم چقدر رو سینم سنگینی میکرد . ماتم برده بود و اصلا نمیتونستم باور کنم. اما کاری بود که نمیشد انکارش کرد سریع آماده شدم و رفتم دیدم همه ساه پوشیدن و گریه میکنند اونجا بود که دیگه هیچی حالیم نشد و نقش زمین شدم . صداهای مبهم افراد رو میشنیدم اما قادر به جواب دادن نبودم . نمیدونم کی به هوش آمدم اما دوباره با یه جیغ از حال رفتم و دیگه چیزی متوجه نشدم . نمیتونستم باور کنم که بابا جونم عزیز دلم پر کشیده خداااااااااااا داشتم دیوونه میشدم . هنوزم باور ندارم اما وقتی یادم میاد چند روز قبل از این اتفاق چی میگفت یه کم سبک میشم . اون آرزوی رفتن به کربلا رو داشت و همه دادشون دراومده بود که چرا من بهش گفتم که اسم نوشتم برا کربلا اما کار خدا رو ببین اون خیلی زودتر از ما رفت کربلا. بابام همش گریه میکنه . روز و شب شده کارش گریه برای پدر مادرش . میگه لحظات آخر بابایی بهش گفته ما رفتیم دیدار به قیامت . خوشا به سعادتش که در چنین ماه و چنین روزی یعنی ۶ محرم پر کشید از خدا میخوام روحش رو با امام حسین و حضرت ابالفضل العباس محشور کنه چون خوب خادمی بود برای ائمه .ببخشید که نتونستم شاد بنویسم و باعث رنجشتون شدم . امیدوارم هیچوقت رنگ غم به چهرتون نشینه .
رفتي و خــاطره هــاي تـو نشستـه تـو خيـالم بـي تـــو مـن اسيــر دست آرزوهــاي محـالـم يــاد مــن نـبــودي امـا من بيــاد تــو شکستـــم غير تو که دوري ازمن دل به هيچ کسي نبستم هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 17:35 توسط فرشته |
|
| |||||