|
دلم برات تنگ شده مثل هميشه
ای كاش میدانستی شبها.... تنها ستاره ای را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق میكنم تا یادم نرود در روی زمین هم کسی بود كه سبزی لحظه هایش ، روزی آرزویم بود ....
اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند وصدای قلبت ابرویت را به تاراج مي برد مهم نیست که او مال تو باشد... مهم این است که : فقط باشد... زندگی کند... لذت ببرد... ونفس بکشد... به اين مي گن :عشق
آخرین دیدار سلام به بهترینانم . به دوستان همیشه همراهماین بار با یه داستان واقعی دیگه با یه پرونده دیگه اومدم این بار هم متاسفانه داستانم شاد نیست. این بار هم یه جدایی دیگه اما این جدایی جنسش و نوعش با دفعات دیگه فرق داره این بار جدایی بین آدما میل خودشون نبود این بار خدا خواسته که دو تا مرغ عشق بالشون بشکنه و یکی بمونه و دیگری بره . بهتره همه چیزو از زبون خود حسین آقا براتون بگم . هوا بارونی بود و سرد . با همسرم تازه از شمال برگشته بودیم شمال رفته بودیم خونه مادر همسرم تا دیدن کنیم . وقتی رسیدیم خونه من چون کار داشتم مجبور شدم برم بیرون همسرم و فرزندم موندن خونه تا استراحت کنند اونم چه استراحتی کارم بیرون یه کم طول کشید یه چند ساعتیو خونه نبودم زنگ زدم خونه که بگم دیرتر میام دیدم گوشیو جواب نمیدن به همراه خانومم زنگ زدم بازم جواب نمیداد خونه ما طبقه ژایین خونه برادرم بود زنگ زدم اونجا شاید همسرم اونجا باشه وقتی فهمیدم اونجا نیست نگران شدم و سریع خودمو رسوندم خونه چون میدونستم همسرم جایی نمیره قبل از اینکه برسم خونه گوشیم زنگ خورد زن برادرم پشت خط فقط گریه میکرد از نگرانی داشتم میمردم وقتی نزدیک خونه رسیدم دیدم آمبولانس جلو دره و دارند همسرمو میبرند خدا همونجا پاهام سست شد میخواستم داد بزنم اما نمیشد به زور از ماشین پیاده شدمو دویدم طرف آمبولانس وداد کشیدم چی شده همسرمو کجا میبرید دکتر آمبولانس سری به تاسف تکون داد و گفت آقا متاسفم همسرتون تموم کرده . انگار کوه غم بود که رو دوشم هوار شد . داد کشیدمو گفتم ای خداااااااااااااااااااااااااااااا آخه چرا؟ همونجا پخش زمین شدم همسایه ها دستمو گرفتند و بردنم توی خونه خونه که نه عزا خونه خدا رو شکر بچم سالم بود بغلش کردم و فقط گریه میکردم انگار کر شده بودم فقط صداهای مبهمی میشنیدم که میگفتند بیچاره حسین آقا ماتم برده بود رو چهره زن داداشم و فقط سر تکون میدادمو اشک میریختم اروم گفتم آخه چطوری؟ با گریه و بریده بریده گفت گاز خفش کرده از حموم که میاد بیرون بخاریو زیاد میکنه درام بسته بوده کنار بخاری میخوابه و خوابش میبره گاز خفش میکنه پرسیدم پس چرا بچه؟ گفت آخه بچه بیرون داشته بازی میکرده . بمیرم برای بچم فقط سه سالشه . وقتی خانواده همسرم خبر دار شدند سریع از شمال اومدند اونا عوض اینکه من داغدار رو آروم کنند انگ قاتل بودن بهم زدند و منو انداختند زندان و حتی اجازه ندادند که من و خانوادم تو تشییع جنازه همسرم شرکت کنیم . اونها برام پرونده بلند بالایی تشکیل دادند و حسابی من داغدار رو که عاشق همسرم بودند آزار دادند . تو زندان مدام گریه میکردم و از خدا مرگ میخواستم چند هفته ای طول کشید تا بی گناهی من ثابت بشه . شما بگید خداییش این رسمش بود که منو که عاشق و دلبسته همسرم بودم رو حتی نگذارند برای آخرین بار چهرشو ببینمو باهاش وداع کنم . من گذشتم ازشون امیدوارم خدام اونها رو ببخشه به خاطر ظلمی که در حق منو بچم کردند و آخرین دیدار رو از ما دریغ کردند. وقتی حسین آقا درد دلش تموم شد به این فکر افتادم که آیا این انصافه که آخرین دیدار رو از یه عاشق بگیرند و نگذارند حتی مادر و فرزند با هم وداع کنند. متاسفم واقعا متاسفم برای همه اونهایی که با دید منفی همه جا و همه کس رو نگاه میکنند . من معتقدم آسمان همیشه آبیست و ما نباید به خاطر اینکه بعضی مواقع لکه های ابر رو پوسته زیبای آسمان رو میپوشونه نظرمون عوض بشه در مورد زیبایی و پاکی آسمان. امیدوارم همیشه آسمان قلبمان آبی و شفاف باشد.
کاش میدونستی وقتي هر شب از دوريت خواب رو به خودم حروم مي کنم وقتي توي سرماي استخون سوز زمستون، کوچه هاي خالي و سرد اين شهر غريب صداي پام رو لعنت مي کنند، تو تموم طول کوچه ها فقط يه چيزي مي تونه آرومم کنه اونم خيال اومدنتِ
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 16:21 توسط فرشته |
|
| |||||