|
به پندار تو: جهانم زيباست! جامه ام ديباست! ديده ام بيناست! زبانم گوياست! قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
در راهروهای دادگاه : قسمت سوم به خدا دوسش ندارم .
وقتی وارد اتاق شد خیلی عصبی به نظر می اومد بهش گفتم ببخشید شما وقت داشتید ؟ نه من الان از کلانتری اومدم پروندمو الان میارن . گفتم طرفتون اومده گفت آره تو راهرو وایساده پرسیدم مشکلت چیه؟ هیچی اومدم از شوهرم جدا بشم . پرسیدم دلیل خاصی داره؟ گفت نه دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم همین.چیزی نگذشت که مادر دختر از در وارد شد سلام کرد و نشست بعد رو کرد بهم و گفت : تو رو خدا دخترمو از دست این ابلیس راحتش کنید. گفتم خانوم چرا ابلیس؟ گفت نمیدونی چقدر بلا سر ما آورده کاری کرده که دخترم مثل دسته گلم عصبی شده و داره قرص اعصاب میخوره به خدا از دست این مرد آسایش نداریم یه بارم که دخترم خیلی اذیت شده بود دست به خودکشی زد اگه یه کم دیرتر متوجه میشدیم الان زیر خروارها خاک بود . تو رو خدا خانوم تو رو خدا طلاق دخترمو بگیرید. پرونده رو آوردند شوهر دختر هم وارد اتاق شد . پسر محجوب و سربه زیری به نظر می اومد. سلام کرد و نشست. پرسیدم میدونی که واسه چی اینجا هستی؟ گفت نه . گفتم همسرتون دادخواست طلاق دادند میخوان از شما جدا بشن. خیلی خونسرد گفت من همسرمو دوست دارم و طلاقش نمیدم . پرسیدم چند وقته که ازدواج کردید؟ گفت الان 6 ماهه که عقد کردیم . گفتم میدونی چرا همسرت دادخواست طلاق داده؟ گفت نه به خدا ما با هم خوب بودیم . دختر با تحکم رو به همسرش کرد و گفت کدوم زندگی همش کشکه ما کجا با هم خوب بودیم راستشو بگو. مرد در جواب گفت آره اصلا خوب نبودیم ولی من دوست دارم و طلاقت نمیدم ما تو خانوادمون طلاق رسم نداریم من هرگز آبروی خانوادمو به خاطر لجبازی های تو نمیبرم. آبرو چیزیه که به همین راحتیا نمیتونم ازش بگذرم . اول خسارات روحی و مالی که به من وارد شده بپرداز تا طلاقت بدم. زن عصبی تر از قبل گفت تو بیخود میکنی منو طلاقم ندی اصلا من خودم طلاقمو میگیرم حاظرم هر چی از نظر مالی شما خرج کردید بدم طلاهامم برمیگردونم ولی طلاقمو بده. مرد با خونسردی تمام گفت اصلا طلاقت نمیدم . خانوم من زنمو دوسش دارم اصلا طلاقش نمیدم. من زندگی بازیچه است . زن عصبانی از روی صندلی بلند شد و شروع کرد به جیغ کشیدن و فحاشی کردن و کتک زدن همسرش و با گریه از اطاق رفت بیرون زجه میزد به طوری که نه تنها من بلکه طرفین پرونده های دیگم که بیرون وایساده بودن دلشون واسه این دختر سوخت. مادر دختر هم با گریه به دامادش گفت خیالت راحت شد؟ میخوای منو دخترمو بکشی؟ خوب بکش هم ما آسوده میشیم هم خودت و دوید دنبال دخترش . مرد هم رفت بیرون و با التماس همسرشو برگردوند به اتاق . جوری ناز زنشو میکشید که اصلا باورم نمیشد این مرد مشکل داشته باشه خیلی خونسرد بود. یه کم که جو آرومتر شد از آقا خواهش کردم به همراه مادر خانومش از اطاق برن بیرون تا یه کم با همسرش صحبت کنم و دلیل اصلی واسه پافشاری او برا طلاق رو ازش بپرسم. وقتی اونا بیرون رفتند به دختر خانوم که اسمش هاله بود گفتم بره صورتشو بشوره بعد بیاد تا ببینم مشکل اصلیش چیه. وقتی صورتشو شست دوباره روبروی من نشست اما دیگه آرومتر شده بود . بهش گفتم هاله جون عزیزم میشه بگید دلیل اینهمه بیتابی تو و اصرارت به جدایی چیه؟ سرشو انداخت پایین و گفت : دوسش ندارم یعنی از اولم دوسش نداشتم به خاطر لجبازی با پسر داییم زن این آقا شدم .گفتم چطور مگه؟ گفت به خدا خانوم موسوی من فقط به خاطر لجبازی 6 ماهه که دارم زجر میکشم شاید باورتون نشه من حتی بعد از عقدمون همیشه با اینکه محرم بودیم از اینکه به من دست بزنه واهمه داشتم مثل نامحرما باهاش برخورد میکردم چون اصلا دوسش نداشتم اگه به او جواب بله نمیدادم مجبور بودم به پسر داییم که ازش متنفرم جواب بدم باور کنید اونقدر پسر داییم منو دوس داره که اگه الانم جدا بشم ول کن من نیست اینو بارها خودش گفته . گفتم هاله جون میدونی اگه جدا بشی چه سرنوشتی بعد از این خواهی داشت ؟ دیگه مثل گذشته مثل یه دختر باهات برخورد نمیکنند تو میشی یه مطلقه یه بیوه و معلوم نیست اونطرف پلی که تو میخوای ازش بگذری چجوری باشه معلوم نیست چه آینده ای در پیش داشته باشی. هاله بازم سرشو انداخت پایین و گفت دیگه هیچی واسم مهم نیست از وقتی با این آقا ازدواج کردم دارم قرص اعصاب میخورم بابا یکیم به من توجه کنه من دارم میمیرم.و باز زد زیر گریه . پرسیدم تصمیمت قطعیه؟ گفت آره به خدا . تو رو خدا پروندمو بفرستید دادسرا بزارید اونجا پیگیری بشه. بهش گفتم هاله جون برو مامانت و همسرتو صدا کن بیان تو . وقتی اونا وارد اتاق شدن و نشستند رو به همسر هاله گفتم راستش ما هیچوقت راضی به جدایی نمیشیم کار ما وصل کردنه نه فصل کردن اما مورد شما یه چیز دیگست . شما عقد کر هستید و شاید اگه با این وضعی که من میبینم دو روز بعد همسر شما با داشتن دو تا بچه باز هم همین اقدامو بکنه واسه شما که مرد هستید زیاد مشکل نیست و میتونید بعد از هاله بهترین زنو بگیرید زنی که دوستون داره نه مثل هاله که ازتون متنفره . اما این هاله است که ضرر میکنه و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش باشه با صحبتهایی که با هاله داشتم فهمیدم هاله اجباری باهاتون ازدواج کرده و الانم حاضر به ادامه زندگی با شما نیست و حاضره در اضا طلاق از همه چیز گذشت کنه حالا با این اوصاف بازم حاضرید با هاله زندگی کنید؟ مرد بازم با خونسردی تمام گفت من هاله رو دوسش دارم و طلاقش نمیدم . دیگه واقعا خسته شده بودم نمیدونستم چکار کنم رو به هاله گفتم پس راضی نمیشی پرونده رو ببندی ؟ با گریه و در حالیکه دستاش میلرزید گفت نه لطفا پرونده رو بفرستید دادگاه من هر طور شده طلاقمو از این آقا میگیرم . صورتجلسه رو نوشتم و صداشون کردم تا امضا کنند دستهای هاله اونقدر میلرزید که به زور خودکارو تو دستش نگهداشت و برگه صورتجلسه رو امضا کرد و بعد مرد آمد جلو و بعد از کمی مکس گفت من حرفی ندارم ولی باید هاله بدونه من تو جلسات دادگاه حاضر نمیشم و طلاقشم نمیدم و بعد از خواندن متن صورتجلسه اونو امضا کرد و رفت. واقعا مونده بودم چی بگم فقط گفتم هاله جون غصه نخور این هم بگذرد همینه رسم روزگار.
بیا در خلوت افسانه هامان برای یک کبوتر دانه باشیم کنار دفتر نقاشی دل
براستی اگر کسی بعد از عقد به این نتیجه رسید که کارش اشتباه بوده و همسرش رو اصلا دوسش نداره محکوم است به زندگی کردن با این شخص. آیا قانون ما راهی واسه اینطور افراد باز نگذاشته. تا کی باید بنشینیم و ببینیم که افراد با اعتقادات پوچ و بی اساس خود و فقط با این تصور که با جدایی از همسرشون آبرو خانوادشون از دست میره طرف مقابل را در واقع اسیر خود کنند و ما بنشینیمو دم نزنیم . آیا براستی این حق است که یک زن چون زن است حق تصمیم گیری نداشته باشدو تنها راه جدایی از همسرش اثبات عسر و حرج باشد . آیا دوست نداشتن یک فرد دلیل محکمی برای جدایی نیست؟ در داستان بالا که اینهم همانطور که قبلا ذکر کردم جریان پرونده هایی است که خودم و همکارانم رسیدگی کردیم دختر به خاطر لجبازی های همسرش یک بار دست به خودکشی زده و توسط خانواده اش از مرگ نجات یافته . در جامعه ما امثال هاله ها فراوانند اگر چشم دلمان را باز بگذاریم .به امید روزی که تمامی افکار پوچ و بی پایه از جامعه ما رخت بربندد . اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 9:0 توسط فرشته |
|
| |||||