تبليغاتX
هزار راه نرفته - عشق من بگو چرا...

هزار راه نرفته

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

 عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

  دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

اگه همدیگه رو دوست دارید به هم بگید خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید منتظر طرف مقابل نباشید شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

در راهروهای دادگاه : قسمت چهارم

خواهش میکنم تنهام نذار

 

امروز روز خیلی بدی بود واقعا خسته شده بودم یعنی تموم همکارا خسته شدن پرونده رو پرونده . نمیدونم اینهمه مشکل از کجا تو زندگیا پیدا میشه واقعا از کجا؟

اتاق رسیدگی شلوغ بود همه رو بعد از ثبت پرونده هاشون به بیرون راهنمایی کردیم تنها طرفین یکی از پرونده ها موندن تا به کارشئن رسیدگی بشه.

در باز شد و پدر و دختری وارد اتاق شدند و پدر با ناراحتی مدارک مربوط به پرونده دخترش رو روی میز گذاشت بعد از اینکه بررسیشون کردم رو به آقا گفتم : شرمنده مدارک تشکیل پرونده ناقصه تمبر نداره در ضمن باید از سند نکاحیه و فتوکپی شناسنامه دو برگ فتو باشه . مرد با ناراحتی گفت این چه مملکتیه این چه دادگاهیه از صبح تا حالا کجاها که نرفتم دیگه خسته شدم و مدارک رو از زیر دستم کشید و با ناراحتی همراه دخترش از اتاق خارج شدند.

بعد از مدتی برگشتند ما هم سرمون خلوت تر شده بود. پدردختر وقتی مدارکو به من داد رو به من کرد و گفت خانم موسوی شرمنده نشناختم اگه با تحکم برخورد کردم شرمندتم از بس خسته شدم چقدر دنگ و فنگ داره . گفتم خوب خدا ببخشه ما عادت کردیم دیگه . مردم از سر خوشیشون که اینجا نمیان لابد مشکل دارن که میان اینجور جاها ولی ببخشید شما رو من نشناختم. گفت بازم شرمنده من حشامی همسایتون هستم . گفتم راستش من زیاد با همسایه ها رابطه ندارم واسه همینم نشناختم .

خوب آقای حشامی چی شده جریان چیه؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که پسر بلند بالا و خوش قیافه ای از در وارد شد سلام کرد و نشست کنار دختر آقای حشامی . پرسیدم شما؟ گفت من همسر این خانومم . منو اینجا خواسته بودید اومدم .

یه نگاهی به پرونده کردم دادخواست طلاق بود خیلی ناراحت شدم . رو به آقای حشامی کرده و پرسیدم دادخواست طلاق واسه چیه ؟

با ناراحتی گفت یه عمر بچتو به دندون بگیرو با خون دل بزرگ کن بعد یه همچین مردی اونو از دستت بگیره . گفتم مگه این آقا چشه؟ با پوزخند گفت چش نیست ابروست بابا هیچ مشکلی نداره فقط معتاده منم نمیخوام دخترمو به آدم معتاد بدم . گفتم چند وقته ازدواج کردند گفت 6 ماهه که عقد هستند. رو به دختر ازش پرسیدم همسرتو دوست داری؟ گفت دوست داشتن یه آدم معتاد چه فیده ای داره ؟ آره دوسش دارم ولی به خاطر اعتیادش نمیتونم باهاش زندگی کنم . گفتم خوب ترک میکنه . آقای حشامی با عصبانیت گفت خانوم ترک میکنه چیه این آقا کراک میکشه بارها ترک کرده خودم ترکش دادم نمیتونه تحمل کنه.

به پسر نگاهی کردم مظلومانه سرشو پایین انداخته بود و فقط گوش میداد ازش پرسیدم واقعا کراک مصرف میکنی؟ ادعای پدر زنتو قبول داری ؟ گفت نه به خدا چشاش پر اشک بود . گفت به خدا من زنمو زندگیمو دوس دارم . به خدا حاظرم بخاطر زنم بمیرم به خدا اونقدر زنمو دوس دارم که مهرشو نذاشتم دست پایین بگیرند به تاریخ تولدش سکه مهرش کردم . پرسیدم چند تا ؟ گفت 1366 سکه. خیلی تعجب کردم . گفتم میدونی مهر زن عندالمطالبه است ؟ گفت آره منم از دل و جونم هر چی دارمو به خاطر زنم میدم اصلا مهرشم میدم ولی باهام زندگی بکنه آخه دوسش دارم به خدا. بعد رو کرد و با بغض به همسرش گفت : تو رو خدا تنهام نذار زهره جون بدون تو میمیرم بخدا. بعد بلند شد که از اتاق بره بیرون صداش کردم گفتم صبر کن صورتجلسه رو امضا کن بعد برو . برگشت و نشست .

به خانوم گفتم با اینهمه عشقی که همسرت بهت داره بازم میخوای جدا بشی گفت نه بخدا منم دوسش دارم ولی باور کنید با آدم کراکی نمیشه زندگی کرد صورتجلسه رو تنظیم کردم و از دو طرف خواستم امضا کنند البته یه وقت دیگه بهشون دادم . وقتی زهره و پدرش رفتند همسر زهره موند و خواهش کرد که بازم با زهره حرف بزنم و گفت به خدا معتاد نیستم و بخاطر اینکه برادر کوچیکم ترک کنه خودمو زدم به اعتیاد میتونید بیاید بریم همین الان آزمایش ازم بگیرید. لب به گریه شد و گفت تو رو خدا تو رو هر که میپرستید رضایت به جدایی من و زهره ندید من دیوونه زهرم اگه ترکم کنه خودمو میکشم و شروع کرد بلند بلند گریه کردن .یه مقدار باهاش صحبت کردم کمی که آروم شد بهش قول دادم به هر صورت زهره رو واسش نگه دارم. لبخند تلخی زد و خداحافظی کرد و رفت .

تو این چند روزه خیلی با زهره صحبت کردم و با پدر و مادرش به چند تا وکیلم معرفیشون کردم تا بهتر راهنمایی بشن . تو این مدت همسر زهره برگشته بود شهرستان خودشون و تلفنی به زهره گفته بود که اگه بخواد ازش جدا بشه خودشو میکشه و این مسئله خانواده آقای حشامی رو به شدت ناراحت کرده بود . آقای حشامی و همسرش رفته بودن پهلوی وکیلی که معرفی کرده بودم و راهنمایی های لازمه رو گرفته بودند و با هماهنگی من زنگ زدند به دامادشون تا بیاد و یه فرصت دیگه بیان دفتر تا من با گرفتن تعهد از آقا و گفتن حرفای آخر رضایت زهره خانومو بگیرم و پرونده رو ببندم .

روز موعود فرا رسید زهره و همسرش بعد از در زدن وارد اتاق شدند اینبار همسر زهره فقط میخندید و برق عشقو میشد تو چشای بارونیش دید . اینبار او گریه میکرد اما گریه شوق . وقتی دیدم اون خوشحاله منم شاد شدم. بهش گفتم خوب دیدی به قولم عمل کردم دیدی زهره رو واس نگه داشتم ولی شرط داره باید یه سری تعهدا رو به ما بدی و اینام ممکنه بعدا علیهخودت بکار بره گفت بخاطر زهره هر تعهدی بخواین میدم اصلا هر چی زهره جون بگن میخوام مغازه رو بفروشم یه کار دیگه دست بگیرم که خیال زهره و خانوادشم راحت بشه . نمیخوام دیگه از دستم ناراحت باشن .گفتم پس قبول داری که معتاد به کراک بودی؟

 گفت آره ولی الان ترک کردم و قول میدو دیگه سراغش نرم اگه برم سراغ این کار چون میدونم آخرش مرگ و تباهیه خودمو میکشم که حداقل با ذلت نمیرم . از این به بعد هم مطیع امر زهره جونم هستم . داشتم صورتجلسه رو مینوشتم که اجازه گرفتند رفتند بیرون وقتی برگشتند یه جعبه شیرینی تو دستشون بود که واسه قدردانی و تشکر گرفته بودند .شیرینی رو برداشتم گذاشتم کنار تا صورتجلسه رو تکمیل کنم که همسر زهره گفت مگه دوس ندارید؟

 گفتم چرا صبر کن کارم تموم بشه حتما . تازشم این شیرینی خوردن داره . وقتی کارم تموم شد هر دو امضا کردند و با لبخند و دست در دست هم مثل دو تا قناری عاشق از اتاق خارج شدند پیش خودم گفتم خدایا اینا رو همیشه واسه هم نگهشون دار. وقتی پرونده ها رسیدگیش به آشتی منجر میشه انگار دنیا رو بهمون دادن . اونقدر خوشحال میشیم که اندازه نداره . آدم عاشق کارشم باشه خودش یه عالمی داره .من عاشق کارم هستم با بعضیا میخندم با بعضیا اشک میریزم با بعضیا شاد میشم و واسه بعضیا غمگین میشم . از خدا میخوام غم و اندوه رو از دل همگان بزداید و شادی رو جایگزین اون بکنه .

 

تو میخواستی قلبمو بدم به تو همه دار و ندارم واسه تو

من فقط از تو میخونم همیشه نمیشه بی تو بمونم نمیشه

بیا چشمام واسه تو تموم دنیام واسه تو

به تنم شعله بزن اما از اینجا نرو

منمو این شب پشت پنجره مگه میشه عشقت از یادم بره

به چه اسمی من صدا کنم تو رو تو که دنیا پر شده از اسم تو

بیا تا فاصله ها رو بشکنیم بیا تا دل رو به دریا بزنیم

تویی پایان تموم غصه ها من که جز تو دیگه چیزی نمیخوام

بیا چشمام واسه تو تموم دنیام واسه تو

به تنم شعله بزن اما از اینجا نرو

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 20:20 توسط فرشته |


X

انسان بي حضور عشق، به سرزميني بي حاصل مي ماند.

اگر باران عشق را بر اين بيابان بي حاصل بباري، بيابان، باغي سبز و خرم مي شود.

زيرا فقط عشق است كه تو را ياري مي دهد تا در زمين هستي ريشه بدواني،

به وجد و سرور زندگي گره بخوري، خدا را كنار خود حس كني و

خود را بامنبع تمامي ناپذير هستي مرتبط كني

. فقط در اين هنگام شاخ و برگ هايت مي رويند، سبز مي شوي،

سايه ساري براي خسته، صدها آشيانه براي پرندگان مهاجر،

طراوتي براي لب هاي تشنه، حلاوتي براي دهان گرسنه و

نوازشي براي نگاه مشتاق زيبايي.
زندگي بي عشق، مردگي است؛ كساني كه عاشقي پيشه نكرده اند،‌

به فتواي حافظ، بايد نمرده بر آنها نماز كرد.

اما زندة عشق، هرگز نمي ميرد؛ حتي اگر بميرد، دوامش براي هميشه، بر جريدة‌ عالم ثبت است .

مرگ او، لحظة ديدار او با معشوق ازلي است.

مرگ او،‌ دروازه اي است كه به روي جاودانگي گشوده مي شود.


Home
Email
.:Bahar 20:.

Archives

آبان 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

خرداد 1387
تیر 1386
خرداد 1386




Links

اگه عاشقی گناهه ...
طلوع خیانت و غروب عشق
دوباره نمیخوام چشمای خیسمو کسی ببینه
تنها نظار منو...
سپید و سیاه
تنها ( بنام آنکه عشق را آفرید )
سایه تنهایی
دنیای عکس
ابناخون
عشق و باز عشق
علوم رایانه ( علی صرفی )
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند.
شعر و احساس
عشق ( تنهایی )
اشکها و لبخندها
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها:





Design by : Bahar-20


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس