|
زندگی
گاه يک لبخند انقدر عميق ميشود که گريه ميکنيم گاه يک نغمه انقدر دست نيافتني ميشود که با ان زندگي ميکنيم گاه يک نگاه انقدر سنگين ميشود که چشمها رهايش نمي کند گاه يک عشق انقدر ماندگار ميشود که تا اخر عمر فرا موش نمي کنيم .
در راهروهای دادگاه : قسمت پنجم شما بگید من چه کنم.
تو اتاق نشسته بودیمو داشتیم واسه چند تا پرونده قرار صادر میکردیم تا آمار تهیه کنیم که آقایی وارد اتاق شدند و با ناراحتی گفتند خانوم پرونده ما رو هنوز نیاوردند . پرسیدم قرار بوده امروز بیارن گفت آره تعارف کردم نشست . ازش پرسیدم شاکی شمایید ؟ گفت نه همسرم شکایت کرده عوض اینکه من شاکی باشم اون شاکیه . گفتم چطور مگه؟ گفت راستش الان سه ماهه که همسرم و بچه هام منو از خونه خودم بیرونم کردند سند خونه رو یواشکی برداشتند و بوسیله وکالتی که به خانومم داده بودم اونم سو استفاده کرده و رفته خونه رو به نام خودش زده بعدم که منو از خونه بیرون انداختند . مرد سرش رو انداخت پایینو شروع کرد به گریه کردن . واقعا وقتی یه مرد گریه میکنه نمیشه تحمل کرد . گفتم حالا چرا گریه میکنید ؟ آهی کشید و سری از روی تاسف تکان داد و گفت : یه عمر بچه بزرگ کن دخترو مثل یه دسته گل تحویل جامعه بده 21 سالش بکن اونم با چه خون جگری با ناراحتی قلبی که منن دارم اونوقت وقتی رفتم در خونم تا حداقل لباسامو بردارم با سیلی زد توی گوشمو منو از خونه انداخت بیرون . چی بگم خانوم چی بگم . حالا هم خانوم اومده واسه نفقش شکایت کرده . شما بگید زنی که شوهرشو 3 ماهه خونه راه نداده بچه هایی که منو به پدری قبول ندارن نفقه بهشون تعلق میگیره تازه قفلهای در خونه رو هم عوض کردند تا من دیگه نتونم برم اونجا . باور کنید الان 3 ماه تمامه که من یا تو ماشین میخوابم یا تو ساختمونای نیمه کاره اینجام که کسیو ندارم برم خونشون . مرد درد دل میکرد و اشک میریخت . بهش گفتم آقاجون غصه نخورید اصلا نفقه شامل حالخانومتون نمیشه چون واسه گرفتن نفقه باید تمکین خاص و عام داشته باشه . با توجه به حرفای شما خانومتون نه تمکین خاص دارند نه تمکین عام پس ناراحت نکنید خودتونو . دنیا محل گذره تموم این سختیام میگذره . خدا اونقدر بزرگ هست که بتونه تموم مشکلاتو از سر راهتون برداره . مرد نگاهی به سوی باا کرد و دستاشو برد بالا و گفت خدایا شکرت صد هزار مرتبه شکرت یه کم از بار غصم کم شد داشتم دق میکردم . گفتم مطمئن باشید خدا کمکتون میکنه دخترتونم بچگی کرده مطمئنا خودش بعدا میفهمه چه اشتباهی کرده ولی شما اونو الان ببخشید . ایشالله به زودی زود برمیگردید خونه . هر چی صبر کردیم پرونده رو نیاوردند ولی مرد همچنان منتظر دیدار همسرش بود بهش گفتم دیگه منتظر نمونید کار از امروز رده اگه پرونده رو بخوان بیارنم فردا میارن . از جاش بلند شد و تشکر کرد و گفت ببخشید سرتونو درد آوردم ولی اگهپیش شما عقده دلمو باز نمیکردم دق میکردم بازم ممنونم . گفتم در اینجا همیشه به روی شما بازه ما اینجا هستیم که به درد دلای مردم گوش بدیم و در حد توانمون کمکشون کنیم . مرد خداحافظی کرد و رفت اما من رو به همکارا کرده و گفتم یک زن چطور میتونه کسیو که یه عمر شریک زندگیش بوده از خونه خودش بیرونش کنه اونم این مردو که تو این شهر درندشت هیچکسو نداره . و یک دختر چطور میتونه به خودش اجازه بده که به صورت پدر خودش کسی که یه عمر واسه به اینجا رسیدن و بزرگ شدنش زحمت کشیده سیلی بزنه . واقعا متاسفم واقعا . آدم در میمونه چی بگه .
غربت چنان سخت است که در من هر چه هست همه با من بیگانه اند... رفته رفته آب می شوم بدرود ای امیدها...! غربت غرور مرا یکباره در من کشت نه آرزویی..نه امیدی... غریبه ای زخمی ام من در غربت نیستم غربت در من است... وقتی که تنهايی مياد حس می کنم که بی کسم ترانه هام می سوزن و بريده ميشه نفسم ثانيه ها می گریزن هيچ موقع فردا نمياد دلم ميگه زندگيرو با اين همه درد نميخواد بسه آخه چقدر ميخوای منو به بازی بگيری کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بميری بی رحمی عادتت شده دست خودت نيست ميدونم آخر يه روز ميری و من تو حسرت تو می مونم لعنت به اون دل سياه نفرين به اين بخت بدم سياه شده روز و شبم اسير و دربدر شدم قصه مارو هر کسی شنيده ميگه شاعرم واسه نوشتن دروغ دستاش هميشه حاضرن بسه آخه چقدر ميخوای منو به بازی بگيری کاشکی که راحتم کنی بگی الهی بميری
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 11:22 توسط فرشته |
|
| |||||