|
سلام سلام سلام سلام به دوستای گل تر از گلم بالاخره بعد از مدتها تونستم آپ بشم . شاید بپرسید تو این مدت چیکار میکردم . آخ اگه بدونید چقدر سرم شلوغ بود غیر از اینم سیستمم خراب شده بود دیگه همه و همه انگاری دست به دست هم داده بودند که من نتونم آپ بشم . خداییش دلم واسه همتون تنگ شده بود . امروز فقط اومدم بهتون بگم که از این به بعد منتظر جریانات تازه از راهروهای دادگاه باشید . راهروهایی که گاهی غم داره گاهی شادی . گاهی اشک داره گاهی لبخند . البته این بارم دست خالی نیومدم . اما این بار جریانی که براتون تعریف میکنم با بقیه فرق داره . شاید بپرسید چه فرقی . اگه بخونید فرقشو میفهمید . در راهروهای دادگاه :قسمت هشتم این داستان : کار خدا این داستان تماما واقعیته مثل داستانهای دیگم اما این یکی دیگه تلخ نیست . یکی از روزهای بهار زیبا تو خونه نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد . گوشی رو برداشتم . اون طرف گوشی یکی از دوستای خوب و نازنینم بود . از خوشحالی نمیتونست درست صحبت کنه . کسی که همیشه رنگ غم تو شماش و اهنگ ماتم تو صداش بود این بار اونقدر ذوق داشت که منم به وجد اومدم کسی که بارها از زندگی تلخش برام حرف زده بود و من هر بار ازش خواسته بودم صبر پیشه کنه این بار میخواست خبر خوشی رو بهم بده اما نمیتونست حرف بزنه . فقط اشک میریخت . ازش پرسیدم آخه چی شده ؟ بعد از این که یکم آروم شد بهم گفت : فرشته جون یادته چند وقت قبل اومدم پیشت و بهت گفتم میخوام برا علی زن بگیرم چون من نمیتونم باردار بشم اما علی راضی نمیشه . گفتم آره . گفت یادته میخواستم برا راحتی علی درخواست طلاق بدم . گفتم آره . گفت : نمیدونی چی شده : این بار دیگه سرش داد زدم و گفتم بگو دیگه جون به لبم کردی. باز شروع کرد به گریه . دیگه اعصابم حسابی خورد شده بود . گفتم نکنه ... نکنه خبریه . بازم گریه کرد و این بار گفت : نمیدونی فرشته جون . ما نوبت داشتیم بریم دکتر مشهد . دیدم حالم زیاد خوب نیست رفتم دکتر . دکتر گفت باید آزمایش بدی . هر چی گفتم نمیدم گفت اگه آزمایش ندید من دارو تجویز نمیکنم . با ناامیدی رفتم آزمایشگاه . مسوول آزمایشگاه که منو میشناخت بهم گفت نمیخواد با حال بدت بیای برا جواب . خودم جوابو تلفنی بهت میدم . من عصر با ناامیدی منتظر تلفن بودم که اون مسوول آزمایشگاه زنگ زد و گفت خانوم شیرینی بیار جوابتو ببر . بهش گفتم شوخی میکنی . گفت نه به خدا چند بار آزمایشو تکرار کردم درسته . شما دو ماهه باردارید . نمیدونید وقتی اینو از زبون یه آدم ناامید و سرخورده شنیدم چقدر خوشحال شدم . آره کار خداست دیگه . خدایی که بنده هاشو تو هیچ شرایطی تنها نمیذاره . خدای مهربونی که اگه دلت باهاش یار باشه همه چی داری . همه چی بهت میده و تا همه جا باهاته . به امید همین خدایی که خداییش بر همه بندگانش اشکاره و عشقش به بنده هاش اونقدر زیاده که حتی اگه بنده ای ازش رو برگردونه بازم هواشو داره . + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 19:32 توسط فرشته |
|
| |||||